تبليغاتX
I`m AlwaYs AloNe
زنـــدگیــــ . . .
عجــب دادگاهیــست اینــ زندگیــ

طــنــاب دارت  را 

با حرفــهایــ خودت میــتَــنَــد

و با منطق خودت

اعدامــت میــکند

!


uN©o : این روزا انقدر همه تصمیم گرفتن برای زود رسیدن از میانبر برن ، راه های اصلی خلوت ِ خلوته !


بی بال پریدن : اگر شمال بهتر است، چرا جهت قبله به سمت جنوب است ؟

چرا خدا خانه خود را در جهت جنوب ساخته است ؟

من به سمت جنوب نماز می خوانم .

خدا در همسایگی ماست .

خدا در همه جاست! خدا باید در همه جا باشد !

من این نقشه را قبول ندارم .

وقتی که باران بهاری ببارد ، همه ی نقشه های کاغذی را خراب می کند و همه این نقشه ها را نقش بر آب می کند .


امام صادق (ع) : زمان پُرآشوبی میرسد که مردم همدمی جز کتابهایشان ندارند .



uN©o : هر کی کتاب "عقاید یک دلقک" رو خونده لطف کُنه و نظرشو درباره کتاب بگه !

un©o
هرچه میخواهد دل تنگت بـــگو ! من ســکوت می کنم




un©o
زندگی
اکثر آدما با گذاشتن اولین گام هاشون توی ایستگاه مترو

از اولین پله

شروع به دویدن می کنن

با سرعت کارت می زنن

و دوباره می دون

حتی روی پله برقی

- جایی که باید برای لحظه ای مکث کرد و از حرکت لذت بُرد -

می دون

و در انتها

روی یکی از صندلی ها آروم می گیرن

فایده این همه دویدن ؟!

وقتی که میشه تمام این مسیر رو با آرامش رفت

و از رفتن لذت بُرد

و بعد در صندلی آرام گرفت

!





unCo : ای کاش می شد تو رو هم مثل این گلای رز توی اتاقم آویزون کنم، تا اتاقم پُر شه از عطر وجودت !

unCo : ای کاش لا اقل بدونیم توی زندگی برای چی می دوییم !

unCo : اینم همون قالبی که حس خوبی نسبت بهش ندارم ! 


http://lucky1388.persiangig.com/ghaleb.bmp









un©o
◘ تقاضا
آدم هایی که در هنگام ناراحتی دنبال هم صحبت می گردن دو  دسته اند :


دسته اول دنبال یه هم صحبت می گردن برای اینکه ؛

ازش کمک بگیرن و با همراهی اون بتونن راه حلی پیدا کنن


دسته دوم دنبال یه هم صحبت می گردن برای اینکه ؛

حس منفی خودشونو به اون انتقال بـِدَن و از اینکه یکی دیگه ام مثل اونا ناراحته و تونستن شادی رو  ازش بگیرن لذت می برن



خواهشا جزو گروه دوم نباشید

مخاطب خاصی ندارد ، کسی به خودش نگیره لطفا

un©o
KHoDa
هیچ گاه خدایت را دوست نداشتم .

خدایت که مجبورم می کردم ، بر خلاف میلم عمل کنم . خدایت که جز کلمات عربی چیز دیگری نمی شنید و زبان دیگری نیاموخته بود . خدایی که کارش فقط شمردن تعداد رکعت های نمازم بود ، و ماه رمضان ها تمام حواسش را جمع میکرد که من کار اشتباهی نکنم . خدایت که حتی صدای تو را هم نمی شنید .

تو ساعت ها برایم از بهشت و جهنم خدایت می گفتی و حتی نمی دانستی من مثل کودک های دیگر نیستم و هیچ گاه به خاطر تنبیه و تشویق کاری نکرده ام . من که شانزده عدد مورد علاقه ام بود و بیست های هر روزه برایم خسته کننده بود . من که فکر می کردم "آدم خوب " بودن هم شغل است .

کمی بزرگتر که شدم ، به سن تکلیف که رسیدم ، از خدایت بیزار بودم ؛ خدایی که تمام دوست هایم را ، که تا آن زمان پسران بودند ، از من گرفت . خدایی که کمی از جهمنش ترسیدم وقتی فهمیدم آتشی دارم که نور آفتاب هم داغ تر است ؛ و چقدر از آفتاب و گرمایش بدم می آمد . خدایت که بهشتش را دوست نداشتم چون تمام نهرهایش پُر بود از شیر و عسل . و من بی شک در بهشت خدایت می مردم از گرسنگی چون معده ام آنزیم هضم شیررا نداشت و شیرینی عسل را هم نمی توانستم تحمل کنم .

وقتی یازده ساله شدم ، فهمیدم زمهریر هم هست ؛ جایی که آدم را با سرمای استخوان سوزش مجازات می کنند و چه خوشحال شدم وقتی فهمیدم . من سرما را بیشتر از هر چیز دیگری دوست داشتم . چه عذاب لذت بخشی می شد برای من آن زمهریر خدایت . راستش را بخواهی به عقل خدایت شک کردم که چرا مجازاتش از جایزه اش بهتر است !

راستی !

خودت خدایت را قبول داشتی ؟! خدایی که صدایت را نمی شنید وقتی میخواندیش ؟! خدایی که تنهایت گذاشته بود !؟ خدای عبوس و ایراد گیرت

اینها را گفتم تا بگویم بیا و خدایت را بردار برای خودت ، من خودم خدایی دارم که می پرستمش .خدایم که صدایم را می شنود ؛ دستهایش را روی شانه هایم احساس میکنم . خدایی که هیچ گاه تنهایم نمی گذارد . خدایی که وقتی گاهی شیطنت میکنم به جای عذاب خدای بی رحم تو ، مرا با لبخند مهربانانه ای هشیار می کند .

اگر خواستی می گذارم خدای مرا بپرستی ، خدای چهل و شش ساله ات را رها کنم که جز محدود کردنت کار دیگری نیاموخته 

+



دکلمه سمت راست با صدای زیبای خسرو شکیبایی همیشه شنیدنیست 

un©o