تبليغاتX
I`m alwaYs AloNe

یوقتایی آدم به این نتیجه میرسه که نباید زیاد فکر کرد، هرچی کمتر فکر کنی خوشبخت تری

+تاریخ ساعت نویسنده Me |

همیشه وقتی بچه بودم از این میترسیدم که دوستام رو از دست بدم چون هیچوقت مدرسه و محله ی ثابتی نداشتیم.

از همون بچه گیم سعی میکردم با آدمای محدودی دوست بشم و صمیمی بشم تا حداقل ترسم کمتر باشه ، ولی انگار این راه درستی نبوده.

این ترس هنوزم با منه و حال بد این روزهام دلیل دیگه ای جز این نداره.

+تاریخ ساعت نویسنده Me |

بگذار زمان همه چیز را حل کند

مهربان باش مثل قبل

و

انقدر بهانه نگیر

زمان شاید خودش حلال نباشه ولی آدم تو گذر ثانیه ها بزرگ میشه و بهتر فکر میکنه، باید صبر داشت دختر و آروم بود.

                                                                                                

+تاریخ ساعت نویسنده Me |

+ فک کنم دیشب یکم خشمالو بودی؟

- اوهوم درست فکر می کنی

+دلم میخواد بزنم اونیکه عصبانیت کرده رو له کنم ، حالا علی الحساب تو بیا بزن منو لت و پار کن یکم دلت خنک بشه

-عاخ گل گفتی انقدر دلم میخواد بزنم له و لوردت کنم ، اصن یه وعضی

+عکس بده ببینم کی اذیتت کرده ، جنازه تحویل بگیر

- (من در حالیکه دلم میخواد بهش بگم:هی پس یه نگاهی تو آینه به خودت بنداز)  من خوبم :)

+تاریخ ساعت نویسنده Me |

نمیدونم چرا هروقت فال حافظ میگیرم به جای اینکه حالم بهتر بشه ،بدتر میشه . حتی اگر فال خوبی اومده باشه

بارها گفته ام و بار دگر میگویم***که من گمشده این ره نه به خود می پویم غزل۳۸۰

+تاریخ ساعت نویسنده Me

دیشب به این فکر میکردم که اینجا رو تبدیل کنم به دفتر خاطراتم، از اولین روزهای زندگیم که بیاد میارم اینجا بنویسم تا برسم به حالا، شاید توی تمام این روزها و اتفاقات گذشته بتونم بفهمم که چه چیزی رو از دست دادم، بفهمم کدوم بخش از وجودم رو از دست دادم که جای خالیش انقدر آزارم میده، هنوز هم تو فکر نوشتن تمام خاطراتی که یادم میاد هستم، دلم میخواد برای یکبارهم که شده بدون ترس از قضاوت شدن حداقل باخودم رو راست باشم.

ولی مشکل اساسی که دارم اینکه وقتی چیزی رو یکبار باخودم مرور میکنم دیگه تلاش و انگیزه ای برای دوباره بازگو کردن و مرور کردنش ندارم، دیشب برای خودم تا دوران اول راهنمایی تمام خاطرات رو مرور کردم و حالا کمی سختم هست که بخوام دوباره به یاد بیارمشون و بنویسم. نوشتن و ثبت کردن کار سختیه.

گفتن غمها، فقط همین گفتنش حتی اگر هیچ شنونده و خواننده ای هم نداشته باشی باعث میشه درد آدم کمتر بشه یا حداقل ریشه درد پیدا شه تا بشه از ریشه درمانش کرد،  شادیها با گفتن چندین برابر میشن ، شاید

                                                                                            

 

+تاریخ ساعت نویسنده Me |

دخترک مدتها گشت ، حالا و در این لحظه فکر میکند شاید برگردد بهتر باشد .

نمیدونم چی انتظارم و خواهد کشید،دخترک علیرغم دوستهای خوب و زیادی که تو این مدت پیدا کرد ولی حس میکنه تنهاتر شده

 

+تاریخ ساعت نویسنده Me |


هیچ چیز از آن ِ انسان نیست،

هرگز

نی قدرتش،

نی ضعفش،

و نی دلــش حتی

و آن دم که دست به آغوش می گشاید،

سایه اش سایه ی صلیبی ست...

و آن دم که می پندارد خوشبختی اش را

                                               در آغوش فشرده است،

                                                                         آن را له می کند.

.

.

.

داستان خرسهای پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد.


♪♫♪♫♪♫♪♫


I don't want to go

Away from you


•○•○•○•○•○•○


این که آدم بیاید بگوید دارد می رود با اصل قضیه رفتن جور در نمی آید.

منظورم این است رفتن از آن فعل هایی است که نباید صرف ش کرد.

اصلا نباید به زبان آوردش..

وقتی دیدی موقع ش رسیده ساکت را ببند؛ سرت را بینداز پایین؛ و برو../untuchable


+تاریخ ساعت نویسنده Me |