طــنــاب دارت را
با حرفــهایــ خودت میــتَــنَــد
و با منطق خودت
اعدامــت میــکند
!
uN©o : این روزا انقدر همه تصمیم گرفتن برای زود رسیدن از میانبر برن ، راه های اصلی خلوت ِ خلوته !
بی بال پریدن : اگر شمال بهتر است، چرا جهت قبله به سمت جنوب است ؟
چرا خدا خانه خود را در جهت جنوب ساخته است ؟
من به سمت جنوب نماز می خوانم .
خدا در همسایگی ماست .
خدا در همه جاست! خدا باید در همه جا باشد !
من این نقشه را قبول ندارم .
وقتی که باران بهاری ببارد ، همه ی نقشه های کاغذی را خراب می کند و همه این نقشه ها را نقش بر آب می کند .
امام صادق (ع) : زمان پُرآشوبی میرسد که مردم همدمی جز کتابهایشان ندارند .
uN©o : هر کی کتاب "عقاید یک دلقک" رو خونده لطف کُنه و نظرشو درباره کتاب بگه !
از اولین پله
شروع به دویدن می کنن
با سرعت کارت می زنن
و دوباره می دون
حتی روی پله برقی
- جایی که باید برای لحظه ای مکث کرد و از حرکت لذت بُرد -
می دون
و در انتها
روی یکی از صندلی ها آروم می گیرن
فایده این همه دویدن ؟!
وقتی که میشه تمام این مسیر رو با آرامش رفت
و از رفتن لذت بُرد
و بعد در صندلی آرام گرفت
!
unCo : ای کاش می شد تو رو هم مثل این گلای رز توی اتاقم آویزون کنم، تا اتاقم پُر شه از عطر وجودت !
unCo : ای کاش لا اقل بدونیم توی زندگی برای چی می دوییم !
unCo : اینم همون قالبی که حس خوبی نسبت بهش ندارم !

دسته اول دنبال یه هم صحبت می گردن برای اینکه ؛
ازش کمک بگیرن و با همراهی اون بتونن راه حلی پیدا کنن
دسته دوم دنبال یه هم صحبت می گردن برای اینکه ؛
حس منفی خودشونو به اون انتقال بـِدَن و از اینکه یکی دیگه ام مثل اونا ناراحته و تونستن شادی رو ازش بگیرن لذت می برن
خواهشا جزو گروه دوم نباشید
مخاطب خاصی ندارد ، کسی به خودش نگیره لطفا
خدایت که مجبورم می کردم ، بر خلاف میلم عمل کنم . خدایت که جز کلمات عربی چیز دیگری نمی شنید و زبان دیگری نیاموخته بود . خدایی که کارش فقط شمردن تعداد رکعت های نمازم بود ، و ماه رمضان ها تمام حواسش را جمع میکرد که من کار اشتباهی نکنم . خدایت که حتی صدای تو را هم نمی شنید .
تو ساعت ها برایم از بهشت و جهنم خدایت می گفتی و حتی نمی دانستی من مثل کودک های دیگر نیستم و هیچ گاه به خاطر تنبیه و تشویق کاری نکرده ام . من که شانزده عدد مورد علاقه ام بود و بیست های هر روزه برایم خسته کننده بود . من که فکر می کردم "آدم خوب " بودن هم شغل است .
کمی بزرگتر که شدم ، به سن تکلیف که رسیدم ، از خدایت بیزار بودم ؛ خدایی که تمام دوست هایم را ، که تا آن زمان پسران بودند ، از من گرفت . خدایی که کمی از جهمنش ترسیدم وقتی فهمیدم آتشی دارم که نور آفتاب هم داغ تر است ؛ و چقدر از آفتاب و گرمایش بدم می آمد . خدایت که بهشتش را دوست نداشتم چون تمام نهرهایش پُر بود از شیر و عسل . و من بی شک در بهشت خدایت می مردم از گرسنگی چون معده ام آنزیم هضم شیررا نداشت و شیرینی عسل را هم نمی توانستم تحمل کنم .
وقتی یازده ساله شدم ، فهمیدم زمهریر هم هست ؛ جایی که آدم را با سرمای استخوان سوزش مجازات می کنند و چه خوشحال شدم وقتی فهمیدم . من سرما را بیشتر از هر چیز دیگری دوست داشتم . چه عذاب لذت بخشی می شد برای من آن زمهریر خدایت . راستش را بخواهی به عقل خدایت شک کردم که چرا مجازاتش از جایزه اش بهتر است !
راستی !
خودت خدایت را قبول داشتی ؟! خدایی که صدایت را نمی شنید وقتی میخواندیش ؟! خدایی که تنهایت گذاشته بود !؟ خدای عبوس و ایراد گیرت
اینها را گفتم تا بگویم بیا و خدایت را بردار برای خودت ، من خودم خدایی دارم که می پرستمش .خدایم که صدایم را می شنود ؛ دستهایش را روی شانه هایم احساس میکنم . خدایی که هیچ گاه تنهایم نمی گذارد . خدایی که وقتی گاهی شیطنت میکنم به جای عذاب خدای بی رحم تو ، مرا با لبخند مهربانانه ای هشیار می کند .
اگر خواستی می گذارم خدای مرا بپرستی ، خدای چهل و شش ساله ات را رها کنم که جز محدود کردنت کار دیگری نیاموخته
+
دکلمه سمت راست با صدای زیبای خسرو شکیبایی همیشه شنیدنیست ♪
احوالپرسی
اینجا همه هر لحظه می پرسند :
_ «حالت چطوراست ؟»
اما کسی یک بار
از من نپرسید :
_ «بالت ...
اگر می توانستم
اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت
پر از ردپای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بیخیالی نبود
اگر گو ش سنگین این کوچه ها
فقط یک نفس می توانست
طنین عبوری نسیمانه را
به خاطر سپارد
اگر آسمان می توانست ، یکریز
شبی چشم های درشت تو را جای شبنم ببارد
اگر رد پای نگاه تو را
باد و باران
از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد
اگر قُلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد
اگر آسمان سفره ی هفت رنگ دلش را
برای کسی باز می کرد
و می شد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
و از آسمان پس بگیریم
اگر خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمی ریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد
اگر کوه ها کر نبودند
اگر آبها تر نبودند
اگر باد می ایستاد
اگر حرف های دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر میتوانستم از خاک
یک دسته لبخند پرپر بچینم
تو را می توانستم
ای دور
از دور
یک بار دیگر ببینم
قیصر امین پور